نویسنده :
باران - ساعت ٩:٠۱ ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸۸

مامانی،عزیزترین یادگار خوش قلبی محبت و عشق ،یادگار پاکی صفا و دوران کودکی ام.
کاش پذیرش نبودنت لمس نکردنت نشنیدن صدای پر مهرت آغوش گرمت .......ممکن بود
جای خالی تو ....!جای تا ابد خالی تو! و تنهایی من !کاش مهری در دلم نبود کاش ذهنم آکنده از محبتهای پیوسته ات، عشق ات نبود کاش بودی مامانی عزیزم
یادت همیشه در ذهنم و قلبم ،افکار و اعمالت در زندگی ام سر مشقم خواهد بود
با من باش همیشه .دوستت دارم.
نویسنده :
باران - ساعت ٩:٢٢ ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸۸
مانده ام متعجب؛
به حال ِ
مردمم،ملتم،کشورم،
..................................خودم
دور است تصویر پیش ساخته و بلاقوه ِ در بلافعل تخریب شده ام
کاش باور نداشتم سکوت انبار سنگین ترین فریاد ِتوسن شده ایست که واخواست بهترین لحظه جاری شدن است.
کاش تو را و خود را هیچ می انگاشتم در بسترهٌ زمانی گنگ و مجهول .
کاش می توانستم باور کنم و بپذیرم؛مظلوم حکمش دلسوزیست نه مجازاتش از ظلم پذیری، قاطعانه بس سنگین .
کاش تو را هیچ می انگاشتم
............................... و خود را
کاش می توانستم بپذیرم؛ ظرف فهم من خالی ست و مجهول فرصت گریز پایی ِ دقیقه را و تصادف را بر سیترهِ درنگ من ،خوش فهمی و زود باوری من به ستیزه ننشانده و کج خیالانه عروسکهای بازی خود را به استیضاح و تمسخر نظاره گر است .
ساناز
نویسنده :
باران - ساعت ۱٢:۱٤ ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

...نخستین سفرم باز آمدن بود از
چشم اندازهای ِ امید فرسایِ ماسه و
خار،
بی آنکه با نخستین قدمهایِ
ناآزموده یِ نوپائییِ ِ خویش به راهی
دور رفته باشم
نخستین سفرم
بازآمدن بود.
دوردست
امیدی نمی آموخت.
لرزان
بر پاهای
-نو راه
رو در افق ِ
سوزان
ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
دوردست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این
بی کرانه
زندانی چندان
عظیم بود
که
روح
از شرم ناتوانی
در اشک
پنهان می شد.
شاملو فروردین 1340
و برای من12خرداد88
نویسنده :
باران - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
...مرا رها کنید
ای تمامی حس هایِ
گیج و عاصی
نفَس به نفس ِ سبز بودن
جاری بر ذات پر برکت اوست، بر من.
ساناز
ِ
نویسنده :
باران - ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

خاطرم نیست تو از بارانی...
یا که از نسل نسیم
هرچه هستی گذرا نیست.....
........... هوایت,
بویت....
تو مرا یاد کنی یا نکنی,
من به یادت هستم.....
نویسنده :
باران - ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
شب می گذرد بر بام من سنگین
و غوغای
عطشناک تو را در خویشتن دارد
به آغوش بهاران دلخوشم
اما سکوت مبهم لبهای گرمت را چه سان یابم جوابی
!!
جوابی در هراس و وهم این تنهایی انسان
به روی شاخه های سبز و ناز میخک خانه
گهی خاکی نشیند یا که ناگاه عنکبوتی پرده ای چیند
یا دمی حتی به فرصتهای آغوش گلی خوشبو به ساید دست
مهی افسون ز شرم بستر آب هوس آلود
ز دست ابرهای سیاه آسمان
شب آسوده،
پاچینند
!!
و دستان مرا
در این طلوع غربت مردان صحرائی
شبانی خسته از روز ملال انگیز چوپانی
به لبهای تب آلود نی ای لب تشنه می خواند
که "تنهائی" وجود جاری یک چشمه در صحراست
که جویای تنی پر طاقت و تشنه به دور از درد اندوهی
به روی وسعت صحرای این دنیاست
.
sanaz
نویسنده :
باران - ساعت ٩:٤٦ ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٥
سبد سازی شدم تنها
که می سازم به این شبها
در این ظلمت، در این تاریکی ممتد
زبانی قاصر و الکن
چه مرده واژه هایم، در ته دالان تو در توی دهلیز صدایم
سخن گفتن
فراموشی و صدها چیز دیگر
گذشتن از تخیل ، ذهن، بیداری
ولی افسوس
چنان سردم
چنان سردر گریبانم
که ناید از زبانم هیچ لحنی
جز نفسهایم
که می ریزد شتابان
لحظه هایم را
ته چاه فراموش،
اندرون خالی ایوان سردم
سوز نیش آلود بادم
بی تحرک مانده
دم، سردم.
نویسنده :
باران - ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٥
شاعرند و نقاش؛شاعران بی شعر،نقاشان بی نقاشی.
- شاعر نه به شعرش شناخته شود. شعر آفریدن؛ بسیار کم از آن است
که شعر را زندگی کنیم.
یک پرده نقاشی بسیار زیبا ، سوای آن است که زندگی را به یک پرده نقاشی زیبا بدل کنیم.
نویسنده :
باران - ساعت ٩:٢٥ ق.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٥
راه است به راه.....
پای می دهم به آن
راه است به راه.....
.....بار می نهم بر آن
راه است هنوز
تن مانده به راه
جان می دهم به آن
.....راه است هنوز.
ساناز
نویسنده :
باران - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤
گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم ...
به نگاهي که زبان من و تو است.....
هجرت بي رحمانه ي او
مبداء تاريخ شب هاي من شده است ....
تا به كي چنين تنها و گنگ باقي خواهم بود
خود نيز نمي دانم ....
هجرت تو .... هيهات .... !!!
راستي...
؟!امسال سال چندم هجري است
نویسنده :
باران - ساعت ۸:۳٧ ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٤

آنچنان مخدر حضورت را در رگهایم ریخته ام
که تنها تلنگری از احساس وجودت کافی است
تا ذره ذره وجودم رقاصه شود
چه خمار آلوده می شوند شبهای گل یاس
آنگاه که بوی یاسها عرق سرد بر تن می نشاند
تنها اعتیادی به مدت تکیدن گلبرگهای لاله سفید کافی است تا صدها سال خماری بکشی...
نویسنده :
باران - ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٤
I know that I want you
I know that I need you
But I can't pretend that
This'll make it right
You whisper your name
But I can't hear you
Don't leave me behind
Lend me your hand
I can feel them
I think they're closing in
Don't leave me behind
Lend me your hand
Let me feel you
By my side
Be where I can hear you
I long to feel
نویسنده :
باران - ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٤
بيشتر وقتها گام به گام پيش می رويم ،
گاهی دو قدم يکی،
اما نه بيشتر
.....
گاهی هم گامهای چندی به عقب
!
و حتما می شود
يکباره در هوايی بال زد و اوج گرفت
و عقاب آسمانها بود
بی هراس صيادان؛
اگر چه به ناگاه تيری برخيزدو بنشيندو پر و بالی بشکند
....
اما عقاب بودن و زود هنگام در اوج مردن ،
بسی بهتر از
عمر هزار ساله کلاغ در ميان لجنزار داشتن
.
*
بودن به چگونگی است ،نه به چندی.*
pushkin
نویسنده :
باران - ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٤
با چشم بسته نمی شود راه رفت
چشمت هم که بازباشد جایی نیست که بروی
اندیشه ام به چیزیست
که باد در گوشم زمزمه اش کرد و
با خود برد مرا فرا تراز نهایت تکامل روح
....................شاید....................
تمام هستی نقطه ای می شود در نگاهم
هنوز آه نکشیده ام که
کسی انگشت به شانه ام می زند و
پرتم می کند میان آدمها
***
من از آدمها بدم می آید
وجودشان سرد است
رنگشان سیاه، نه خاکستری،
اصلا سفید
سفید رنگ خوبیست می دانی؟!
دنیا را سفید گرفته
بی خبری ، گنگی،پوچی
فقط نقاش است که می داند
نویسنده :
باران - ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٤
افول ستاره را می بینی
سقوط بالهای پرنده در شب
صدایی سرشار از حزن
چون صدای سکوت در شب
پرنده ها که بروند
برفها می بارند ، چون بارش خون
و عبور گیج ثانیه های روز
در پیکر شب می میرد.
غروب خورشید را می بینی
مدتهاست انگار بخت خفته
گذرانی در تردیدی مرگ آو
......... آیا به راستی خفته؟..............
می بینی نهایت را در آغوش صفر،
دویدنهای من در آغازی که پایان یک راه دراز ست.
می بینی اشکهای سفیر آسمان را
پیری بر اشکهایش نیز تاخته .
می دانی که؟!
آسمان هم که بمیرد،
ماندن زمین چه بی معناست،پس:
" ای کاش زمین هم می مرد"
نویسنده :
باران - ساعت ۳:٥٠ ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٤
برای بانوی دیباگری که تمامیت خاکستری وجودم را در سرزمین خلدستان وجودش سبز کرد با بوسه ای تقدیمش می کنم ،امیدوارم تا که هست چراغش پر نور باد و جاودان باد لبخند مترنم لبش و کلاپیسه چشمانش و کسمه زلفش و سحر سوز سازش نیز هم:
فصل باران
شبی تیره
بعد از آن پائیز بد فرجم
دلم تاریک تاریک
هوایم تیرهء تیره
زمینش روشن روشن
چراغش در دست
راه می پیمود
نور سازی بود چراغش
سوز ساز قصه ای تلخ
سوز غمناک زنی گم کرده راهی در شبی تاریک
لیک چراغش در دست
راه می پیمود
سایه اش بنشسته پای مردکی غمگین
نگاهش گوئی انتهای گنگ نوری خواب می دید
لیک چراغش در دست
راه می پیماید
***
دریا سخت می غرید
موج می زد اشک و از پی اش برق یک لبخند
خنده اش شیرین شبرین
می دوید تا عرش
به آغوشش کشیده رعد
غروب و طرح یک لبخند
لیک چراغش در دست
راه می پیمود
در
مرثیه واری زخمی و عریان
زیر شلاق :
عزیزی.
ساناز با اقتباسی ازاشعار اخوان ثالث
نویسنده :
باران - ساعت ۱:٠۸ ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٤
ماکياولی
:
آنچه که برای سياستمدار مطرح است عبارت است از اين هدف که اجتماع را مطابق تشخيص خود اداره کند،وهيچگونه ملاحظه اصول انسانی در مسائل سياست مفهوم نداردونبايدمردسياستمدارفريب آن راخورده از کار باز ماند
.
کنه
:
هر کس می تواند آنچنان که توليد و فعاليت می نمايد ثروت را نيز تصاحب کند'و افراد ديگر و اجتماع مطرح نيست
'.
اپيکور
:
هدف زندگی بهره برداری از حداکثر لذت شخصی است
.
نيچه
:
حق هميشه با قدرت است
.
توماس هابس
:
انسان گرگ،انسان است
.
اين غولها،اين باورها و اعتقادات،ادر عين حقيقتشان
با افتخار نهايت ابتزال انسانيت اند
.
نویسنده :
باران - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٤

ماشين زوزه کشيد ، ايستاد، پسرک کنار پريد ،اما توپش...
مادر دستش را بر روی لباس پاره شده پسرش کشيد
؛
دستهای پسرش را نوازش کرد؛
دستش می لرزيد ؛
به هر آنچه که او را از فرزندش غافل نموده بود دشنام داد
سرش را با شرم بلند کرد و با ديدگانی نمناک به فرزندش نگريست؛
در آغوشش فشرد او را بوسيد و باز سخت در آغوشش فشرد
و در گوشش آرام نجوا کرد نفسم
نفسم
نفسم
پسرک با چشمانی وحشتزده خود را از آغوشش بيرون کشيد؛ به دنبال توپش بود
....
...........
ماشين ايستاد، بوق زد و در دل اين پسره ناکس را فحش داد...
توپ کنار پياده رو ميان گودالی از لجن غوطه ور شد و
مادر شکرگزار خداوند
.
نویسنده :
باران - ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤
اگر نور ماه را
به چراغ ترجيح دهم، پنجره باز را به کولر، زمين را به رختخواب و آسمان را به سقف،
ترجيح هر يک بر ديگری، کدورت خاطر توست و مسرت ذهن من
گفت' درويشی'..............وپاکت جيبهايش را تکان داد ،
پر بود بلای عافيت ؛ خنديد
آب نوشيد ، نشست ، رنگ قرمز مبلها با هيچ پرده ای جور نيست ، هيچ پردهای قرمز نيست
....
جابه جا شد بالشش را مشت کرد و ميان سياهی گم شد.
نویسنده :
باران - ساعت ٩:٠٧ ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤
فکرکنم تا پایان عمر دیگر هیچوقت خواهان دیدن هیچ چیز،حتی هر حقیقتی برهنه و آشکار نباشم دوست خواهم داشت بر همه چیز حیات،حجابی از ابهام فرو افتد و کمی مبهم بماند،
چه عیبی دارد ، مهم نیست،
به عبارت دیگر باید اعتراف کنم دوست من ،من خودم را در آنچه به وضوح دیدم ،آدم ترسویی یافتم.غمناک است حس کردنم می دانم.